شوخی های اجتماعی (1)
قدیما یکی چشم می خورد واسش تخم مرغ می شکستن، الان یکی تخم مرغ می خوره چشمش می زنن!
یه پسرخاله دارم به باباش میگه پدر، به مامانشم میگه مادر، میریم خونشون انگار داریم فیلم هندی می بینیم!
حشره کش خالی کردم تو اتاقم، من سر درد گرفتم دارم می میرم. پشه هنوز رو آینه اتاقم وایساده داره شاخکاشو مرتب می کنهخاطره
گزیده ای از خاطرات خودم!
انسان گاهی می سوزد، به آخر می رسد و تمام می شود ... گاهی خسته می شود و گاهی می گیرد . . . از آدم بودن و انسان نبودن
آن شب هم خسته از تکرار روز و شب تکراری زیر باران تنهایی قدم می زدم، دستهایم را باران سرد به رعشه می کشید ولی مهم نبود . . . باران نرم نرمک شدت می گرفت، از فرط خستگی روحی و فکری حال تند قدم برداشتن را نداشتم ولی به ناچار ریتم قدم هایم را تند کردم که سریع تر به مقصد برسم. ناگاه چیزی دیدم که ناخودآگاه میخ کوب شدم . . .
لطفا تا آخرش بخون
به نام خداوند لوح و قلم
نگارنده ی وجود و عدم
سلام!
حدود سه سال قبل بود که وبلاگ شروع به کار کرد و هدفش آشنایی بیشتر بچه ها با همدیگه بود که بنا به دلایلی قشنگ پیش نرفت. حالا که کم کم به فارغ التحصیلی نزدیک می شیم اومدم به جمع بچه های وبلاگ که هم همراهیشون کنم و هم اگه یه روزی دلم هوای روزای دانشجویی رو کرد بتونم خاطراتمو اینجا پیدا کنم، البته همه ی خاطرات قشنگ نیستن ولی خب نمیشه به این بهونه خاطرات خوب رو هم کنار گذاشت...... برو ادامه مطلب!

گاهی خدا درها را میبندد و پنجره ها را قفل می کند، زیباست اگر فکر کنیم شاید بیرون طوفان است و خدا می خواهد از تو محافظت کند.